فرزند اقیانوس
تو سیب سرخ کدامین بهشت گمشده ای؟!!!باز با تو می شکند توبه ی آدم...
ای زمین... چه بی رحم است آوای سکوتت و چه بی دلیل است ستایش های شبانگاهت!!! هنگامی که محمد (ص) در غار به عبادت خداوند مشغول بود و به زمزه ی سکوت نیاز داشت، هنگامی که سر به سجده می گذاشت، و عبادت می کرد، چه بی رحمانه با هیاهوی باد خلوتش را بر هم می زدی!! چه ظالمانه صدای قدم های ظریفش را بر تن کوچه های خسته ی کوفه فریاد می زدی!!! و آن روز که حسین(ع) در آن سرزمین غریب، تک تک اعضای خانواده اش را از دست داد، هنگامی که برادرش را بدون دست و چشم از اسب افتاده دید، حالش را فقط خدا می دانست...! و آن روز که طفل شش ماهه ای در نهایت بی رحمی در آغوشش آرام گرفت، بغضش را فرو خورد، به راستی گناه او چه بود؟؟؟ جز اینکه قدری آب می خواست؟؟؟ و در جواب آب؟؟؟ و تو چه بی پروا آوای رسیدن این دو را به هم سر می دادی!!! و هنگامی که حسین (ع) نیز به خانواده اش پیوست و بدن سردش کنار بدن دیگران روی خاک داغ تو افتاد، چه بی رحمانه آتش بر جانش کشیدی!!! اما هر چه بود، آوازت با گریه های زینب هم نوا بود، با اشک های رقیه و با سرفه های سجاد، و در میان آن چشمان خیس کاش مرهمی وجود داشت، مرهمی برای دل خونین رباب، برای قلب خسته ی زینب (س) لااقل حال مرهمی شو برای دل من، برای دل درد دیده ی من، که چشم هایش خیس است! مرهمی شو ای زمین، برای تمام کسانی که حسین (ع) را دوست دارند... " تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد" ای دوست یک روز سرزده به این دیار آمدی و به آرامی در کنارمان نشستی و شروع کردی به گفتن از محبت، از عشق، زندگی... اما هیچکس به حرفایت توجه نکرد، به حرف های پر امیدت گوش نکردند، هیچکس جز من... تا اینکه از ما خسته شدی، از ما و دیار ما بریدی، ازخسته دلی مردمان ما بیزار شدی، و قصد سفر کردی! آن روز هیچ کس جلویت نایستاد هیچکس نگفت نرو! حتی من... انگار زبانم قفل شده بود! هیچکس نگفت اگر بروی ما تنها می شویم، اگر بروی کوچه دوباره بی نور می شود، و اقاقی های کنار کوچه دوباره پیر می شوند... تو کوله بارت را بستی و پا به کوچه ی ساکت گذاشتی، و آرام آرام رفتی! و من از پشت پنجره، رفتنت را تا دوردست ها تماشا کردم! یادش بخیر! چه زیبا کوچه با هر قدم کفش هایت را می بوسید! ناگاه وسط کوچه ایستادی، نگاهی به منِ غمزده ی پشت پنجره انداختی دستی برایم تکان دادی و فریاد زدی: - خداحافظ، بی خداحافظی رفتن در معرفت ما نیست! و من با صدایی بغض آلود پیاپی زمزمه می کردم: بازگرد، بازگرد که اگر بروی دوباره تنهایی در وجود اهالی این دیار رخنه میکند... بازگرد! اما تو هیچگاه صدایم را نشنیدی! همیشه حرفهایت پر از لطافت بود، و از طنین خوش آوای صدایت ناخواسته امیدی در زندگیمان جریان می یافت... حال، که دیگر نیستی و دیگر نیز نخواهی آمد! اما هنوز جمله ی آخرت در گوش هایم زنگ می زند.... "خداحافظ، بی خداحافظی رفتن در معرفت ما نیست" اما ای کاش، رفتن در معرفت بی انتهایت جایی نداشت.... دخترک تنها بود، تنهاتر از باران، خسته تر از همیشه پا به کوچه ی خلوت و ساکت گذاشت... تصمیم گرفته بود با خدا ملاقات کند، چمدانی کوچک داشت، خیلی کوچک؛ شاید می خواست هنگام رسیدن به خدا جسمش را درون آن جای دهد! کوچه بی انتها بود، ولی دخترک نه خسته بود، نه پشیمان! می رفت به امید اینکه برسد. در میان راه ناگاه نسیم در گوشش زمزمه کرد: بازگرد، تو هرگز نخواهی رسید... راه انسانیت طولانی و طاقت فرساست! دخترک غمگین شد اما از پای ننشست چندی که گذشت به دریا رسید، دریا سخنانش را با سردی امواج به پاهای دخترک هدیه می کرد! حرفهایش بوی نومیدی می داد، همه پر بود از اصرار برای بازگشت... دخترک بغضش گرفت اما او این چیزها سرش نمیشد و به هیچ چیز نمی اندیشید جز دیدار حتی نمی دانست به کجا می رود، تنها آرزویش ملاقات خدا بود دوباره راه افتاد، رفت و رفت، تا اینکه کم کم خستگی در وجودش رخنه کرد، به پشت سرش نگاهی انداخت، آغاز جاده ناپیدا بود، رو به رویش را نگریست انتهای جاده تاریک بود! کم کم ناامیدی داشت ذره ذره وجودش را فرا می گرفت سرش را رو به آسمان بلند کرد و فریاد زد: خدایا پس تو کجایی؟ کجایی که من نمی بینمت؟ پاسخی نشنید، ناگاه بغض کهنه اش ترک برداشت و کودکانه شروع به گریستن کرد! هیاهوی باد بر تن خسته اش می کوبید. و خیال نازک احساسش را تکه تکه می کرد، مروارید اشک هایش دانه دانه روی زمین می افتاد دخترک داشت پاک می شد، پاک از هر معصیت، از هر گناه، ناگاه آسمان تیره شد، ابرها پاره پاره شدند، و باران تندی باریدن گرفت، مه غلیظی اطراف را پوشانید و دخترک میان تاریکی و مه و باران، پلکانی دید... پلکانی از جنس نور دخترک، چمدان کوچش را گشود جسم نحیفش را درون درون آن گذارد، و از پله ها بالا رفت، رفت، و به خدا رسید... کنار جاده ایستاده ام مدتی ست جاده دست دوستی به من داده و من بی آنکه خلوتش را بر هم زنم، گام برمی دارم! هیچکس اینجا نیست نه دوستی، نه آشنایی، نه حتی رهگذری جاده باریک است، ناگاه در میان هوای مه گرفته از دور ایستگاهی می بینم! انگار باز هم ایستگاه عوارضی ست، خدا می داند این چندمین ایستگاه است، در هر ایستگاه چیزی از کوله پشتی ناچیزم به یغما بردند اول احساس، بعد اشک، بعد... بگذارید بازگردم من طاقت ندارم، انتهای جاده به کجا خواهد رسید؟ اگر بروم، دیگر منی باقی نخواهد ماند، من نه تاب رفتن دارم، نه پای بازگشتن... ناخود آگاه می ایستم، چشم بسته دَرَش را می گشایم نگرانی در وجودم رخنه کرده است، نگرانی و وحشت، از اینکه چشمانم را باز کنم می ترسم، تهی از زندگی ............................................ آرام چشمانم را می گشایم، آری، در کوله بارم هیچ نمانده، هیچ جز مرگ، این ایستگاه پیش رو، ایستگاه آخر است... راهی برای بازگشت نیست، پس، ادامه می دهم! تا هنگامی که از اینجا می روم مرهم دلتنگی هایت باشد نامه های کهنه ام را در میان برگ برگ این دفتر جای بده! تا روزهایی که می آیند، و تو را کنار قاب عکس من می نشاند، باز هم حرفی برای گفتن باقی بماند، اگر چه سرد و تکراری! شیشه سرما زده است از پشت بخار های روی شیشه در دوردست جاده مسافری پیداست مسافری که فقط سیاهی جامه اش را می توان دید، و فروپاشی قطرات باران روی چتر سیاهش چه زیبا چشم را می نوازد او اولین مسافر نیست، آخرین مسافر هم نخواهد بود... اما من به پیشوازش خواهم رفت شاید این همان مسافری باشد که سالهاست در انتظارش هستم... شاید... هنگامی که دیگر قلمم حاضر نیست بدن کاغذ سپیدم را لمس کند دیگر حاضر نیست غم نامه ی سرزمینم را بنویسد و تن کاغذ را بخراشد و زخمی و رنجور کند دیگر دلش نمی خواهد زجر حاصل از نوشتن را به کاغذ نیز تحمیل کند. اما من می خواهم بنویسم می خواهم بنویسم از ناله های مادرم، زمین زمینی که خوش اندامیش به خون آغشته است و من می خواهم بنویسم، از دردهایش، غم هایش، اشک هایش، و بنویسم از ناله ی لبهای بسته، دندان های شکسته، قلب های خسته، و باز این قلم است که مقاومت می کند! - بنویس، بنویس و بگذار همه بدانند چه زخم عمیقی در قلبت ریشه کرده است. کاغذ شهامتمندانه سپیدی اش را به سیاهی تو بخشیده است پس، بنویس، بگذار باری دیگر کاغذی را مجروح کنیم، بدنش را بخراشیم و سپیدی اش را به سیاهی بکشانیم، شاید با شکستن یک قلب سپید دیگر، همه از صداقت تو آگاه شوند، از زجرت برای نوشتن! اما نه... اگر تو تا آخرین قطره ی جوهرت را هم بنویسی، و تمام کاغذ های دنیا را سیاه کنی باز هم هیچکس، هیچ چیز نمی فهمد! پس آزادی! بنویس، یا تسلیم شو...! و قلم باز شروع به نوشتن کرد!!! پنجه ی سرد باد را بر پشتم حس می کنم که مرا هل می دهد فریادش در گوشم می پیچد: برو، برو و دیگر هرگز برنگرد! اما کجا؟ کجا باید بروم؟ کاش می توانستم همچون قاصدکی در دستان پاک باد جای بگیرم کاش می توانستم رها شوم تا مرا با خود ببرد به هر کجا که می خواهد باد فریاد می زند، برو، اینجا چیزی نیست برای دیدن، حرفی نیست برای گفتن، حتی قلبی نیست برای شکستن، هر لحظه دورتر می شوم ناگاه درختی چنگ بر دامن بلندم می اندازد، و آن را پاره می کند، انگار می خواهد با من بازی کند اما باد همچنان مرا هل می دهد به کجا؟ نمی دانم! دورتر و دورتر خیلی دورتر کم کم دارم احساس غربت می کنم، احساس تنهایی - صبر کن، مرا به کجا می بری؟ انگار هر لحظه از وزنم کاسته میشود، شاید این روحم است که می خواهد برود سبک و سبک تر می شوم باد مرا در آغوش گرفته و با خود می برد حال هر لحظه بالاتر می رویم بالا و بالاتر دانه های ریز برف پیراهنم را سپید کرده است و باد مرا همچون عروسی می برد عروسی از جنس خاک... و باد سالهاست عروس خاکیش را به دوش می کشد و دم نمی زند از خستگی دستان پرتوانش و این منم این منم که چه آرام و سبک بال بر دستان بی رمق او خفته ام و باد می رود و در هر کوی و برزنی نعره می زند: این عروس من است... عروس خاکی من! کسی روح پاکش را ندیده؟ و هر بار چیزی به جز سکوت نمی شنود و آنگاه رنجور و دلسوزانه اندام نحیفم را نوازش می کند... جسم خاکیم را... و من سالهاست عروس بادم مهربانیت مانند بی پایانی ساحل است که با تمام وجود آغوشش را به دریا می بخشد موج های خستگی ناپذیر قلبم را به سوی حرمت روانه می کنم بوی یاس را که می شنوم به یاد مادرت می افتم، مادرت زهرا، تو هم همانند مادرت بوی یاس می دهی! ای هشتمین تبلور احساس آسمانی قنوت گریه هایت را دوست دارم ربنای سبز دستانت را هم... تو سکوت هراس انگیز فریاد خاموش منی، پر های سپید قدسیان را بر صحن پاک وجودت می توان دید! بارانی نازل کن؛ تا کویر خشک و خاک آلود قلبم بار دیگر تازه و شفاف شود! تا لبریز شوم از نگاه گرم تو و آنگاه است که ایمانم تجلی حضور تو میشود... تو را قسم به خاک و باد و آتش و آب، دستان سرد و یخی ام را در انتهای صداقت آسمان به تصویر بکش و مرهم قلب بی پناه من باش!!! یا علی ابن موسی الرضا! ۸/۸/۸۸ ، میلاد با سعادت امام هشتم، علی ابن موسی الرضا را به همه ی هم میهنان عزیز تبریک میگم! تمام مدت دلت می خواست به دنیا بیایی. وقتی نوبت به تو رسید کلی خوش حال شدی! انقدر که همه ی ما فکر کردیم اگر تو به دنیا بیایی همه چیز عوض میشود! نقاشی ات همیشه خوب بود! ان وقت ها، قلمی داشتی، از جنس خورشید، انگشتان کوچکت همیشه از میان روشنیش پیدا بود! با قلم زرینت روی صفحات سپید ابرها نقاشی می کشیدی! یادت می اید چقدر گفتیم نرو؟ گفتیم اگر بروی ما تنها میشویم، اما تو تصمیم خودت را گرفته بودی، می خواستی پا به دنیای بی رحم و خشن بگذاری! می خواستی طرح محبت بزنی! دوست من، هم بازی بهشتی ام! سالیان درازی ست که تو را گم کرده ام! کاش بی انکه دستان کوچکت را به همراهان دنیاییت می سپردی تا به انها نقاشی کردن بیاموزند، خودت طرحی می زدی، طرح آزادی، عشق... ان وقت رد طرح زیبایت را می گرفتم و پیدایت می کردم! اینجا رنگ ها بسیارند، تو طرح آزادی بزن!
و هنگامی که علی (ع) در اندوه بی بهانه ی شب، پا به کوچه های خلوت و ساکت کوفه می گذاشت،
می روم،
بعد عشق،
اما،
کوله پشتی ام را زمین می گذارم،
می ترسم کوله بارم را خالی ببینم،
و فریادش هر لحظه در گوشم زنگ می زند:
| Design By : Night Skin |


